X
تبلیغات
دل نوشته های عشق و دلتنگی
تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 6:21 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هایش بوی خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم می کند حنجربه حنجر

دل من فدای دو دست اباالفضلبه قربان چشمان مست اباالفضل
ربود از همه ساقیان گوی سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل
غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حیدر به من شور جنون داد

حسین آمد به زخم دل نمک ریخت

مرا با شور عاشورا در آمیخت

مرا سودای زینب در به در کرد

نصیبم جرعه ای خون جگر کرد

ز فرط تشنگی بی تاب گشتم

عطش دیدم ز خجلت آب گشتم

چه ها گویم ز مَشک تیرخورده

ز دست ساقی شمشیر خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقی
دو عالم پر شد از بوی اقاقی

مشامم پر شد از داغ شهیدان

که می گردم بیابان در بیابان

 (برگرفته از سایت)



تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | 7:24 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


به طاها به یاسین به معراج احمد

به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی

به وحی الهی به قرآن جاری

به تورات موسی و انجیل عیسی

بسی پادشاهی کنم در گدایی

چو باشم گدای گدایان زهرا (س(

چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما

همه شیعه گردیم و بی تاب مولا

غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما

مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا

که دنیا به خسران عقبا نیرزد

به دوری ز اولاد زهرا نیرزد.

و این زندگانی فانی جوانی

خوشی های امروز و اینجا

به افسوس بسیار فردا نیرزد

 

 

 

اگر عاشقانه هوادار یاری

اگر مخلصانه گرفتار یاری

اگر آبرو میگذاری به پایش

یقینا یقینا خریدار یاری

بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟

چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟

به شانه کشیدی غم سینه اش را؟

و یا چون بقیه تو سربار یاری

اگر یک نفر را به او وصل کردی

برای سپاهش تو سردار یاری

به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟

چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟

دل آشفته بودن دلیل کمی نیست

اگر بی قراری بدان یار یاری

و پایان این بی قراری بهشت است

بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

 

 

 

نسیم کرامت وزیدن گرفته

و باران رحمت چکیدن گرفته

مبادا بدوزی نگاه دلت را

به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته

خدایا به روی درخشان مهدی

به زلف سیاه و پریشان مهدی

به قلب رئوفش که دریای داغ است

به چشمان از غصه گریان مهدی

به لبهای گرم علی یا علی اش

به ذکر حسین و حسن جان مهدی

به دست کریم و نگاه رحیمش

به چشم امید فقیران مهدی

به حال نیاز و قنوت نمازش

به سبحان سبحان سبحان مهدی

به برق نگاه به خال سیاهش

به عطر ملیح گریبان مهدی

به حج جمیلش به جاه جلیلش

به صوت حجازی قرآن مهدی

به صبح عراق و شبانگاه شامش

به آهنگ سمت خراسان مهدی

به جان داده های مسیر عبورش

به شهد شهود شهیدان مهدی

مرا دائم الاشتیاقش بگردان

مرا سینه چاک فراقش بگردان

تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا

مرا همدم و محرم و هم رکاب

سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان

یا مهدی یامهدی مددی





تاريخ : سه شنبه شانزدهم آبان 1391 | 1:25 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
 
 
 
 
برخی پلها معلوم نیست که به کجا منتهی می‌شوند، اما نوری در انتهای آن پل پیداست. یاد زندگی‌ام می‌افتم!
نمی‌دانم که زندگی را چگونه و کجا به پایان خواهم برد؟اما نور امید در برابر دیدگاه و درون دلم جاری‌است.
نوری که می‌دانم نسبتی با خدا دارد.

برخی پلها این‌سویشان تاریکی است و آن‌سویشان نور. یاد کفشهایم می‌افتم که باید بپوشم و راه بیافتم رو به
آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.

برخی پلها آرامند!
برای درک عظمت هستی سکوت لازم است ... ندای هستی را در هیاهوی زندگی‌ام گم نکنم.

برخی پلها غرق در رنگ هستند!
یادم می‌آید که ای کاش من هم رنگ می‌گرفتم.
هر چیزی با رنگ خودش زیباتر است و انسان با رنگ خدا!

برخی پلها، پای در آب رودخانه دارند. یادم می‌آید برای آنچه در گذشته اتفاق افتاده است فقط گریه نکنم، بلکه از
آن گذر کنم . پایاهام را بر اشکهایک بگذارم و بگذرم.

برخی پلها را می‌بینم که غرق در نورند.
به ذهنم می‌آید که مقصد همه چیز نیست، گاهی راهی که می‌رویم نیز مهم است.
در راه فقط به رسیدن نیاندیشیم، از راه رفتن هم لذت ببریم.
چشم دوختن به رسیدن، ما را از لذت رفتن بازندارد.

بعضی پلهای طولانی را که می‌بینم، به ذهنم خطور می‌کند که برای عبور به سوی آینده‌ای بهتر باید سال‌ها در
راه بود، اما همین راه است که آدمی را می‌سازد.

بعضی پلها محزون هستند.

درس می‌گیرم که حزن جزئی از زندگی است. کدام زندگی است که سهمی از حزن در آن نباشد. اما حزن
خانه‌ی آدمی نیست. حزن پلی است به سوی آینده‌ای شادتر.

برخی پلها چشم نوازند، اما جایی برای ایستادن و ماندن و تماشا کردن ندارند.
این پلها می‌گویند: ‌بگذارید و بگذرید. چشم بیاندازید و دل مبازید.

زندگی مانند یک پل، جای ماندن نیست. محل رفتن و رفتن و رسیدن است.
ما برای ماندن خلق نشده‌ایم، برای . . . 
بعضی پلها نه معروفند و نه مجلل، اما به درد بخورند.
درسی که می‌دهند این است:
 
در گمنامی و سادگی هم می‌توان کارآمد بود، برای به درد بخور بودن نیازی به های و هوی نیست!
 
برگرفته از سایت


تاريخ : چهارشنبه دهم آبان 1391 | 1:33 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

کاش........

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد

کاش واژۀ حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد

کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر پروانه می دید و او را باور می کرد

کاش مهتاب با کوچه های باریک شب آشناتر بود

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را بدست خزان نمی سپرد

کاش فریادها آنقدر بی صدا بودند که حرمت سکوت را نمی شکست

کاش در قاموس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد و بالاخره

کاش کاش.....................




تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | 12:45 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل
 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

امام زمان

 

شعر زیبا از مرحوم آقاسی

 

 

با همه لحن خوش آوایی ام
در
به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو
از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله
به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم
به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

 

 



تاريخ : شنبه بیست و نهم مهر 1391 | 12:38 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

باید تورو پیدا کنم، شایدهنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی، بازم منو خط می زنی
باید تورو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه


I must find you; maybe it’s not too late
You gave up so easily but the fate’s not innocent neither
Though you’re restless for me, but ignoring me still
I must find you; you’re your own enemy too
Who can make you calm just with a simple word?
And hit your brain at the very last moments
and make you waive to go


دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی، حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه های سوی چشامو می بره
عطر تنی از پیرهنی که جاگذاشتی می پره


I’m offended with this cold city, with these lonely streets
I can feel it from distance when you’re thinking about me
I know these tears will finally make me blind
And the smell of your perfume will fade away
From the dress you left


باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه، پروازمو پر پر کنی
محکم بگیرم دست تو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه، پروازمو پر پر کنی
محکم بگیرم دست تو احساسمو باور کنی


I must find you, so you won’t get lonelier day after day
Willing to stay with me, not to get worst than this
To find you, even if you tear the dream of flying in my mind
To hold your hands tight to believe me then
To find you, even if you tear the dream of flying in my mind
To hold your hands tight to believe me then


باید تورو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی


I must find you right now; maybe it’s not too late
You gave up so easily but the fate’s not innocent too
I must find you, so you won’t get lonelier day after day

Willing to stay with me, not to get worst than this

برگرفته از سایت